|
آدم از خواب كه بيدار شد ديد يه قلب توى رختخوابش افتاده.
بلند شد،قلب را برداشت و از خانه بيرون رفت.سر راهش شيرى را
ديد كه توى سينه اش جاى يك قلب خالى بود.شير كه او را
ديدآرام جلوآمد و نشست؛آدم قلب را توى سينه گذاشت.چند لحظه بعد
شير غريد،با تمام قدرتش غريد؛پنجه هايش را به زمين مى كوبيد
و به خودش مى پيچيد؛كه قلباز سينه اش بيرون پريد وشير كه
از درد رهايى يافته بود آرام گرفت.آدم در جنگل مى رفت تا
صاحب قلب را پيدا كند،يك درخت را ديد كه توى سينه اش خالى بود؛
جلو رفتو قلبى كه در دستش بود را توى سينۀدرخت گذاشت.
برگ هاى درخت شروع كردند به زرد شدن،آدم قلب را از سينۀ درخت درآورد.
آدم مى رفت كه عقابى را در آسمان ديد.روى سينۀ عقاب يك جاى خالى بود،عقاب از اوج آسمان پايين آمد و نشست.آدم قلب را توى سينۀ عقاب جاى داد.عقاب بالى زد و بلند نشده بود و بلند نشده بود كه بالهايش جمع شد و روى زمين افتاد.آدم قلب را از سينۀ عقاب برداشت؛عقاب چشمهايش باز شد،بالى زد و اوج گرفت و رفت.
آدم از كنار دريا مى گذشت،نهنگ بزرگى كه روى سينه اش خالى بود كنار ساحل آمد؛و آدم قلب را در سينه اش گذاشت.نهنگ تمام دهانش را باز كرد،استخر بزرگى از آب توى دهانش درست شد؛بعد دهانش را بست و با يك نفس تمام آب را از سوراخ بالاى سرش خالى كرد.وچنان صدايى داد كه آدم گوشهايش را با دستانش گرفت؛قلب از سينۀ نهنگ بيرون آمد.
آدم قلب را برداشت و رفت.
آدم سرش پايين بود و توى چشمهايش پر از اشك...
آدم راه مى فت و گاهى به اين طرف و آن طرف نگاه مى كرد.
سر راهش به بيابان بزرگى رسيد،ديد توى سينۀ زمين يك جاى خالى است.قلب را توى سينۀ زمين گذاشت؛زمين لرزيد،ترك برداشت و دوباره لرزيد.آدم قلب را از توى سينۀ زمين برداشت،زمين آرام شد.
.
.
.
روز هفتم بود و خورشيد مى رفت تا جاى خود را به ماه و ستارگان بدهد، آدم خسته بود.زير درخت كهنسالى ايستاد،خم شد و زانو زد و قلب را توى آب رودخانه فرو برد،با دو دستش قلب را گرفته بود و نگاهش مى كردتوى آب خودش را ديد كه توى سينه اش يك جاى خالى بود.دستهايش بالا آمند و قلب را توى سينۀ آدم گذاشتند.
آدم نشست و به درخت تكيه داد.مثل يك كيسه برنج روِ زمين پهن شده بود.قلب شروع كرد به تپيدن:تالاپ...تولوپ..........تالاپ ...تولوپ.....................
هر حظه سرعت تپيدن قلب بيشتر مى شد و هر لحظه گرم تر و گرم تر.
حالا همۀ بدن آدم گرم شده بود.چشمهاى درشت آدم باز باز بود و آب چشمهايش توى تاريكيه شب با نور ماه مهربون برق مى زد.آدم مى خنديد،فرياد مى كشيد،آدم مى چرخيد.
دستهايش را مثل بال پرندگان بالا و پايين مى برد،از صداى چرخيدن و بالا و پايين رفتن دستهايش آهنگى دلنشين به گوش مى رسيد.
ماه،قصۀ آدم را براى زمين گفت.آنها كه آن شب بيدار بودندو ساكت،صداى ماه را شنيدند.قلبهايشان را برداشتند و توى سينۀ خودشان گذاشتند.
آن شب همه شاد بودند و هيچكس از صداى پايكوبى شان بيدار نشد.
سحر بود؛همه در سكوت بودند و از پروردگار بخشنده مهربان سپسگذار...%
|